افسوسا زمانی پیش می ایند که آدم فرصت جبران کاری رو نداشته باشه.شما می تونین خونه ی ویرانتان رو بسازین.همه وسایل از دست رفته رو بخرین.

خدا جهان رو واسه آدم ایجاد کرده.ما از یاد بردیم باید زلزله بیایید. جای عزیزانمون خالی شه .تا یکباره به خودمون بیاییم ببینیم چقدر کاراست که می خواسته ایم بکنیم ونداده ایم.

خونه ای که براش ان همه زحمت کشیده ایم فرو ریخته این خونه واسه چی بوده؟

واسه اینکه پناه عزیزانمون باشه وقتی عزیزان ما نیستن خونه چه مفهومی داره؟

افسوس می خورم چه حرفهایی که باید می زده ام ونزده ام ،افسو س یک بوسه،یک لبخندچقدر عمیقه.افسوس اینکه یک شاخه گل نخریده ام ودریغ از اینکه یک در آغوش کشیدن ساده چقدر سخته.واینکه لذت بخش ترین حس دنیا احساس کردن گرمای وجود عزیزانمانه.چقدر حیفه که چند کلمه ساده رو نگفته ام می تونستم هرروز به عزیزانم یادآوری کنم چقدر دوستشون دارم چقدر عاشق شون هستم.شاید بزرگترین افسوس هر فردی اینه به چه دلیل مهر نورزیدهه.ممکنه این باشه که به چه دلیل لحظه ترک عزیزانم با بدخلقی اونا رو ترک کردم آخرین خاطره ای که ما از همدیگه داریم چقدر تلخه.

به چه دلیل بیشتر کنار هم نبودیم،به چه دلیل وقتی می تونستم فلان چیز رو ازانها دریغ کردم .حالا درک می کنم که می شه راحت از کنار مادیات رد شد.خیلی راحت می شه بخشید.

شاید هم جای منو عزیزانم تغییر کنه.اونا وایس تاده ان پیکر بی جون من رو نگاه می کنن.گریه می کنن،بی تابی ومن با خودم فکر می کنم می تونستم به رفتگر محله لبخند بزنم،می تونستم گله های زیادی رابو کنم ومی تونستم عاشق باشم می تونستم مادر باشم می تونستم عاشق باشم نبودم.مطمئنم خیلی دلم واسه کتابایی که نصف ونیمه خونده ام می سوزد.دیگر نمی تونم هیچ کتابی بخونم دیگر نمی تونم به کسی بگم دوستت دارم.نمی تونم بشینم از درختا لذت ببرم.چقدر دلم می سوزد وقتی بهار می شه ناامیدی خونه دوباره شکوفه می دهدو من نمی بینم ش.با چند نفر قهر هستم.حسابش از دستم دررفته چند نفر رابی جهت دوست ندارم .چقدر وقت تلف کردم .حتما افسوس اینکه به چه دلیل پورشه سوار نشدم رو نمی خورم یا اینکه چرامن ستاره فلان چیزنشدم وقتی نباشی فرق نمی کنه کی باشی فقط مهمه که چه کردی سرم رو که برگردانم دوتا چشم مهربون منتظر منه.چقدر این چشما آشنا هستن.همیشه مواظبم بودن،نگرانم بودنددوستم داشتن.حالا یک ناراحتی تازه به چه دلیل با این چشما دوست نبودم من که می دونستم باید برگردم همین جا پیش همین چشم هاحالا حتی عزیزانم من رو آزاد کردن.توی عمق اون نگاه بزرگترین ناراحتی منه.به چه دلیل سعی نکردهام عاشق باشم.به چه دلیل یادنگرفته ام آدم باشم .به چه دلیل حالا که امده ام این همه ناراحتی دادم به چه دلیل یادم نبوده هر لحظه زلزله ای خواهد امدومن رو باخود می برن.به چه دلیل از یاد بردم که خونه ام هر چند مقاوم باشه روزی زلزله ای من رو حتما باخود می برن.به چه دلیل بلد نبودم از یاد ببرم مثل اون که بارها از یاد مبردم.خیلی عجیبه من هم مثل بقیه منتظر زلزله نبوده ام

این مطلب رو هم توصیه می کنم بخونین:   هشت دلیل اختلاف در محیط کاری از دیدگاه بِل و هارت 

دسته‌ها: آموزشی